|
 |
| |
در كنارش بودم. مي خنديد و مي خنديديم. شاد بوديم. باد مي آمد، مي خواستم دستش را بگيرم. اما دستانش پنهان بودند. باد با شدت مي وزيد جدايمان كرد. خواستم بدوم به سويش اما باد، عكس را برده بود... |
عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي - عشق يعني شب نخفتن تا سحر - عشق يعني سجده با چشمان تر - عشق يعني در جهان رسوا شدن - عشق يعني اشک حسرت ريختن - عشق يعني لحظه هاي التهاب - عشق يعني لحظه هاي ناب ناب - عشق يعني قطره و دريا شدن - عشق يعني ديده بر در دوختن - عشق يعني در فراقش سوختن
همقدم همیشگی من!
مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که دانسته تو را بیازارم یا به خشم بیاورم.
هرگز پیش نخواهد آمد.
آنچه در تو را دل ازرده کند
مرا بسیار بیش از تو به افسردگی می کشاند.
مطمئن باش که چنان می روم که بدانم به دقت که چه چیزها این زمان تو را زخم می زند
تا از این پس حتی نادانسته نیز تو را نیازارم.

بانوی زیبای من!
این قناعت تو مرا عجب می شکند...
این چیزی نخواستنت وبا هرچه که هست ساختنت...
این چشم ودست وزبان توقع نداشتنت وبه آسوی پرچین ها نگاه کردنت...
کاش کاری می فرمودی دشوار ونا ممکن کهمن به خاطر تو سهل وممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...
کاش می توانستم همچون خوبترین دلقکان جهان تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...
کاش می توانستم همچون مهرابن ترین مادران رد اشک را از گوه هایت بزدایم...
کاش نامه ای بودم حتی یکبار با خوبترین اخبار...
کاش بالشی بودم نرم برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
کاش ای کاش که اشاره یی داشتی امری داشتی نیازی داشتی رویایی دورو درازی داشتی..
آه این قناعت تو این قناعت تو دل مرا عجب می شکند.

ای عزیز!
راست می گویم.من هرگز یک قدم جاوتر ازآنجا که هستم را ندیده ام.قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست رات من است وکاغذ را.
من هرگز یک قدم جلوتر ازآنجا که هستم را ندیده ام.من اینجا من را دیده امـکه اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است.همیشه ی خدا.که زندان را پذیرفته باور کرده اصلا بودن پنداشته به آن معتاد شده وبه تنها پنجره اش کهبسیار بلاست دلخوش کرده...
وآن پنجره تویی ای عزیز!
آن پنچره آن در آن میله ها وجمیع صداهایی که از دوردستها می آیندتا لحظه یی پروانه وش بر بوته ی ذهن من بنشینند تویی...
این می دانم که مدج مطلوبی نیست اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی وآنقدر که تو گرفتار زندان خویشتنی این زندانی اسیر تو نیست.که ای کاش بود در خدمت تو مرید تو بنده ی تو...
واین همه در بند نوشتن نبود.اما چه می توان کرد؟
تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست ازخویشتن بیرون بیاید واین برای خوبترین وصبورترین زن جهان نیز آسان نیست می دانم.
اینک این نامه ها شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم.در حضور تو زانو بزنم وسر در برابرت فرود آورم وبگویم:
هرچه هستی همانی که می بایست باشی وبیش از آنی وبسیار بیش از آن.به لیاقت تقسیم نکردند والا سهم من در این میان یا این قلم ومحو نوشتن بودن سهم ناچیزی بود:((شاید بهترین قلم دنیا اما نه بهترین همسر...))
Life is like a piano...
white keys represent happiness, black keys for sorrow but only when you go through the white & black keys u hear the MUSIC of LIFE.
سلامي به عشق شكست خورده ام
اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترين گناهكارم
و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته
همگان نهي مي كنند مرا و دوري از عشقت را مي خواهند
من ايستاده ام بدون پناه و ياور
تنهايي و بي تو بودن سخت است اما من تسليم تقديرم
آرام باش تا دلم آرام گيرد..،خدايا بشنو پيام عشق مرا…!

We Born to Live
We Live to Love
We Love To Suffe
We Sufferto Die
Life is like a piano...
white keys represent happiness, black keys for sorrow but only when you go through the white & black keys u hear the MUSIC of LIFE.
سلامي به عشق شكست خورده ام
اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترين گناهكارم
و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته
همگان نهي مي كنند مرا و دوري از عشقت را مي خواهند
من ايستاده ام بدون پناه و ياور
تنهايي و بي تو بودن سخت است اما من تسليم تقديرم
آرام باش تا دلم آرام گيرد..،خدايا بشنو پيام عشق مرا…!

We Born to Live
We Live to Love
We Love To Suffe
We Sufferto Die

تو گل گلدان قلب من شدي
عشق شد يك برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها مي دهد
ميوه هاي عاطفه چشمان تو
چشمهايم باز باراني شدند
قلبم اما گشت درياي ز عشق
دل گذشت از كوچه هاي خاطره
روح شد مضمون و معنايي ز عشق
بايد از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه ديدار شد
بهترين تسكين دل اين جمله است
بايد از پيوند تو سرشار شد
Love Is
"Love is the triumph of imagination over intelligence."
"Love one another and you will be happy. It is as simple and as difficult as that."
"The way to love anything is to realize it might be lost."
"Love is shown in your deeds, not in your words."
"To love someone deeply gives you strength. Being loved by someone
deeply gives you courage."
"Love isn't blind, it just only sees what matters."
"Love is an emotion felt by many but enjoyed by few."
and...
"Love is PAIN!"
اونوقت
عشق يعنی...
عشق يعني ... دفتر تلفن محرمانه نداشته باشي
عشق يعني ... مجبور نباشي تنهايي غذا بخوري.
عشق يعني ... رازي بين من و تو.
عشق يعني ... آرزوهاتون رو به همديگه بگين.
عشق يعني ... يه كيك خونگي براي تولدش.
عشق يعني ... به هزار زبون بهش بگي دوستت دارم.
عشق يعني ... كسي كه دلتو مي بره.
عشق يعني ... بعضي وقتا اشك زياد ريختن.
عشق يعني ... همين كنار هم بودن.
عشق يعني ... همون نيرويي كه توي فضا مي چرخه.
عشق يعني ... احساس فوق العاده اي كه همه جا دور و برت هست.
عشق يعني ... آدم احساس كنه زمين زير پاش نيس.
عشق يعني ... ضربه فني شدن.
عشق يعني ... كاري كني كه جز عشق تو هيچي نبينه.
عشق يعني ... اين فكر كه چقدر خوبه اون تو رو بخواد.
عشق يعني ... قشنگ ترين لباستو براش بپوشي.
عشق يعني ... ترانه اي كه تو رو به ياد اون ميندازه.
عشق يعني ... بذاري از خودش تعريف كنه.
عشق يعني ... منتظر تلفنش باشي.
عشق يعني ... بدوني واسه تولدش چه هديه اي دوست داره.
عشق يعني ... ديدن خوشحاليش.
عشق يعني ... با نگاهت اونو به خودت جذب كني.
عشق يعني ... غرورشو جريحه دار نكني.
عشق يعني ... سليقه شو مسخره نكني.
عشق يعني ... فكر نكني مجبوره تا ابد با تو بمونه.
عشق يعني ... وقتي فقط ديدنش كافيه تا تو رو از خود بي خود كنه.
عشق يعني ... لباسي رو كه برات خريده بپوشي.
عشق يعني ... زير نور مهتاب براش شعر بخوني.
عشق يعني ... وقتي خوابه تماشاش كني.
عشق يعني ... بدون اون انگار تو بيابون سر گردوني.
عشق يعني ... دلشو نشكني.
عشق يعني ... وقتي اونو مي بيني داغ كني.
عشق يعني ... واسه ش آواز عاشقانه بخوني.
عشق يعني ... مرتب ببريش بيرون.
عشق يعني ... بهش بگي بدون آرايش هم قشنگه.
عشق يعني ... نقطه ضعفاشو بشناسي.
عشق يعني ... ستارهء محبوبش باشي.
You Know What It's Like
You know what it's like getting up every morning, feeling hopeless;
feeling like the love of your life is waking up with the wrong man;
but at the same time hoping that she found happiness;
even it's never gonna be with you?
I know, I know. I am flatout. Out of my mind.
You know what it's like you fell in love but you don't want her to know;
you keep the secret with yourself and you find out now it's late;
you cry every night but you don't know what you're crying for;
and you like to be awake all night and you know it is not gonna help?
You know what it's like whatching her walking away and you still whisper in your heart "I Love You"?
You know what it's like...
شيرعشق
همچو فرهاد بود کوهکني پيشه ما
کوه ما سينه ما ناخن ما تيشه ما
شور شيرين ز بس آراست ره جلوه گري
همه فرهاد تراود ز رگ و ريشه ما
بهر يک جرعه مي منت ساقي نکشيم
اشک ما باده ما ديده ما شيشه ما
عشق شيريست قوي پنجه ومي گويد فاش:
هر که از جان گذرد بگذرد از بيشه ما

من تو را می خواهم
من تو را مي خواهم
بر لب جوي فراموشي تو
بوته اي مي رويد
من تورا مثل ذرات هوا مي خواهم
کوه در حسرت يک جرعه طنين
من تو را مثل صدا
مثل صدا مي خوام
تو به من نزديکي
مثل خورشيد به گل
مثل تصوير به آب
مثل آواز قدمهاي دو همراه به پل
با صداي تو نمي ترسم از اين تاريکي
من تو را مست و رها مي خواهم
مثل يک تکه ابر
در سراشيبي يک تپه سبز
با تو از خلقتم آگاه شدم
با تو فهميدم انسان هستم
مت تو را مثل خدا مي خواهم
بگذار
راحت وساده بگويم يارا
من تو را مي خواهم.
نامهربان
مهر از همه بريدم تا مهربان بماني
نا مهربان تو رفتي با ديگران بماني
خوشترز من به رويت کس نغمه اي نخواند
حيف است از تو اي گل بي نغمه خوان بماني
با رمز ديدگانت کو آشناتر از من
ترسم خدا نکرده بي همزبان بماني
اي رفته از سر قهر از راه صلح بازا
خواهم همان که بودي باري همان بماني
گر مهربان نبودم کي گفتمت به نفرين
چون من اسير ياري ،نا مهربان بماني
دور از يار خدايا با بوم هم نوايم
اي شاهبازايام بي آشيان بماني
اي دل،مباد کاين عمر بي عشق او سر آري
اي شمع ، تا سحر گاه آتش به جان بماني

مسافر
اين ابرهاي سوخته وسوگوار
تابوت آفتاب را به کجا مي برند؟
اين بادهاي تشنه،هار وحريص وار
دنبال آبگو سراب کدام باغ
پاي حصار هاي افق سينه مي درند؟
اکنون،درخت لخت کوير
پايان ناميدي
وآغاز خستگي کدامين مسافر است؟
مرغان رهگذر
کدام قاصد گمگشته را
از جادهاي پرت به قريه مي آورند؟
اي شب به من يگو
اکنون ستاره ها
نجواگران مرثيه کيستند
وگاه عصر بر سر ديوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا مي گريستند؟