تبليغاتX
طعم عشق...
با عشق زندگی زیباست...
 حس عشق
آخرش ديدي فهميدم عشقش دروغه اون كسي كه مي گفت دوسم داره.آخرش ديدي همه ي عهدو پيماناش فقط يه حرفه؟
آخه اگه دوسم داشت كه قلبشو بهم يادگاري مي داد.آخه اگه دوسم داشت عكسشو واسه هميشه توقابم جا مي ذاشت.اگه دوسم داشت اگه دوسم داشت كه بهم اطمينانم داشت.آهاي توكه مي گي دوسم داري خوب به حرفات رنگ دادي.آهاي تو كه ادعا ميكني دوسم داري بايد با كمال تاسف بگم عشق دروغت فاش شد بايد بگم قاضي عشق همه ي ادعاهاي تورو رد كرده.

------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

قصه من و تو

قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلی و مجنون سروده شد

قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوری در حال نوشته شدن است

قصه من و تو آغازی احساسی داشت ، حرفهايی رويايی داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعی شد

تو آمدی در خوابم ، نشستی در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادی

چه زيبا پر كشيديم به سوی دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روی ماه نشستی و من نيز ماه را به آرامی حركت می دادم

لحظه سفرت لحظه زيبايی بود ، لحظه ای كه بر روی گلبرگ گلی نشستی و با نسيم عشق به سوی دياری ديگر رهسپار شدی

من نيز در كنار قناری پر بسته نشسته بودم و نوای غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمی كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه می كردم

قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بی انتها است ، قصه من و تو ، قصه يك رويای بيدار شدنی است

آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نوای صادقانه ، هديه ای بود پر از آرزو و اميد

سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد

دفتری كهنه و پوسيده ، دلی نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم

تو كه آمدی دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت

اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود

قصه من و تو قصه شمعی خاموش نشدنی است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است

|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه پنجم فروردین 1385  |
 دوستت دارم
مهربونم عيدت مبارك.اميدوارم سال ديگه عيد بفهمي بي وفايي چه جوري آدمو مي سوزونه.
|+| نوشته شده توسط الهه در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384  |
 

به نام خداوند بهار

يا مقلب القلّوب والاابصار يا مدبّراليل و النهار يا محّول الاحول واحوال حّول حالنا الي احسن الحال

بازآمد فصل شادى فصل شكوفه طبيعت بارديگر زنده شد طراوت وسر سبزى همه جارو فرا گرفت اين قدرت لايتناهي خداوند است.

اين زنده شدن دوباره ي زمين نشان ازآن دارد كه هنوز جاي اميدي هست هنوز خداوند به انسانها اميد دارد انسانهايي كه جهاني را به تباهي كشانده اند اگر اميدي نبود زنده شدن و مردن طبيعت ديگر معني پيدا نمي كرد بله بهارعشق و صفا و صداقت را به همراه خود براي مردم مي آورد و سرماي زمستان را كه در زمين ما خانه كرده بود بيرون انداخت.

دوستان عزيز اين عيد باستاني وسال يك هزارو سيصدو هشتادو پنج رو به همه ي شما تبريك ميگم.

امدوارم اين سال براي شما و خانوادهاتون و همه انسانها سالي پر خير و بركت باشه سالي خالي از جنگ ؛ خون ؛ظلم و فقر و پر ازخوبي شادي مهر و محبت. دوستان عزيز بيايد اين سال رو خودمون بسازيم همانطوري كه مي خوام اگه دست در دست همديگه بديم ميشه سالي زيبا تر از ساله گذشته داشت.

خدايا در اين سال همه ي جوانان و مردم ايران را به آرزوهايي كه دارند برسان

الهي اين سال را همان سالي قرارده كه همه منتظر آن هستن آمين يا رب العالمين.

|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384  |
 عشششششششششششق

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384  |
 
تقديم به کسي که مرا مجذوب نگاه خود کرد...

 

یاد یک آغوش پر از گریه

تا آخرین قدم از ته قلبم دوست دارم

 

saied

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط الهه در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384  |
 
 

 
مرا

ببيني روز و شب ديوانه ي خويش مرا ميخواستي تا شاعري را

مرا ميخواستي ، تا در همه شهر
زهركس بشنوي افسانه ي خويش

مرا ميخواستي ، تا از دل من
برانگيزي نواي بينوائي
به افسون ها ، دهي هر دم فريبم
به دل سختي كني برمن خدائي

مرا مي خواستي ، تا در غزلها
ترا زيباتر از مهتاب گويم
تنت را درميان چشمه ي نور
شبانگاهان مهتابي بشويم

مرا ميخواستي تا پيش مردم
ترا الهام بخش خويش خوانم
به بال نغمه هاي آسماني
به بام آسمانهايت نشانم

مرا ميخواستي تا از سرناز
ببيني پيش پايت زاريم را
بخواني هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بيداريم را

مرا ميخواستي اما چه حاصل
برايت هرچه كردم بازكم بود
مرا روزي رها كردي
در اين شهر كه اين يك قطره دل ، درياي غم بود

ترا ميخواستم تا در جواني
نميرم از غم بي همزباني
غم بي همزباني سوخت جانم
چه ميخواهم دگر زين زندگاني ؟

 
هستی
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

 من بهار عشق را دیدیم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

 من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

 من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

 بهارم رفت،عشقم مرد،یارم رفت

 


آفتاب

با رفتن تو ،

 

لبانم خشکید

 

همان لبانی که اول بار با بو سه ی تو جان گرفت .

 

تنم یخ زد ،

 

تنی که از گرمای وجود تو زندگی گرفت .

 

چشمانم بارانی شد ،

 

چسمانی که با چشمان تو آفتابی بود و درخشان .

 

با رفتن تو

 

حتی

 

ماهیها مردند ، درخت زیبای سرو خشکید ، جفت قناری ام مرد ،

 

من نیز

 

مجنون شدم .

 

تو مرا مجنون کردی ای « عشق » ...

 

یادت هست اولین بار ،

 

چگونه دلم را دزدیدی ؟

 

چرا تنت یخ زده ؟

 

چرا نفست گرم نیست ؟

 

چشمانت را باز کن

 

من آن چشمان آفتابی را می خواهم .

 

لبانت سرد است ، به سردی برف

 

من آن لبان گرم و تبدار را می خواهم .

 

برایم بگو

 

از « عشق » ، از « زیستن » ، از « ماندن » ...

 

پس چرا رفتی؟ چرا ؟

 

چه رفتنی !!

 

چه زود ! چه سخت !

 

حالا من

 

تنهایم ، تنهای تنها ...

 

 

 

 

مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود ...............مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود
   از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا ........... آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
   مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس ............ حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود
   بايد اين بازنده‌ي هر بار – جان عاشقم – .......تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
   ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت ........   اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من سكوت يك شب طولانيم
اولين همسايه ويرانيم
سرگذشت يك دل شرجي و گرم
دفتر خط خورده پيشانيم
من ز جنس پيچكم اما دريغ
در مسير باد مي رويانيم
با صداي گرم خود مي خوانمت
با نگاه سرد خود مي رانيم
خوبه من با اين غرور تلخ خود
عاقبت از ريشه مي خشكانيم

 

 

 

اگر
اگرکليد قلبي را نداري قفل نکن.به چشمان کسي نگاه نکن اگردروغ خواهي گفت.به کسي سلام نده اگر خداحافظي درپيش است.دست کسي را نگيراگررها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگرديگري در فکرت است...
                              

 

چ

 

 

 

 

 

 

Teenagers Leaning on Utility Pole Giclee Print by Philip Gendreau

 

 

 

 

آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربانه من

آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من


امروز دلم برایت خيلي تنگ شده


امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه به تو احتياج دارم


امروز بيشتر از هر روز ديگري حس كردم كه بدون تو تنهاترينم


و من منتظر يك اتفاق خوب


و من منتظر هجوم تو


و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو


و اكنون در روبروي تو


من وتو


من براي تو مي نويسم


براي تو بهترين


براي تو شيرين


براي تو بي نظير


و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو


به روزهايي كه كمتر به يادت بودم


به لحظهايي كه بي ياد تو بودم


و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودی


مواظبم بودی


با من بودی


و دوستت دارم تا هميشه

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه هشتم بهمن 1384  |
 طعم عشق....!
 
در كنارش بودم. مي خنديد و مي خنديديم.
شاد بوديم. باد مي آمد، مي خواستم دستش را بگيرم.
اما دستانش پنهان بودند. باد با شدت مي وزيد
جدايمان كرد. خواستم بدوم به سويش اما باد، عكس را برده بود...

 

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي - عشق يعني شب نخفتن تا سحر - عشق يعني سجده با چشمان تر - عشق يعني در جهان رسوا شدن - عشق يعني اشک حسرت ريختن - عشق يعني لحظه هاي التهاب - عشق يعني لحظه هاي ناب ناب - عشق يعني قطره و دريا شدن - عشق يعني ديده بر در دوختن - عشق يعني در فراقش سوختن

 

 

 

همقدم همیشگی من!

مطمئن باش هرگز پیش نخواهد آمد که دانسته تو را بیازارم یا به خشم بیاورم.

هرگز پیش نخواهد آمد.

آنچه در تو را دل ازرده کند

مرا بسیار بیش از تو به افسردگی می کشاند.

مطمئن باش که چنان می روم که بدانم به دقت که چه چیزها این زمان تو را زخم می زند

تا از این پس حتی نادانسته نیز تو را نیازارم.

 

 

بانوی زیبای من!

این قناعت تو مرا عجب می شکند...

این چیزی نخواستنت وبا هرچه که هست ساختنت...

این چشم ودست وزبان توقع نداشتنت وبه آسوی پرچین ها نگاه کردنت...

کاش کاری می فرمودی دشوار ونا ممکن کهمن به خاطر تو سهل وممکنش می کردم...

کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب که من به خاطر تو آن را به دنیای یافته ها می آوردم...

کاش می توانستم همچون خوبترین دلقکان جهان تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...

کاش می توانستم همچون مهرابن ترین مادران رد اشک را از گوه هایت بزدایم...

کاش نامه ای بودم حتی یکبار با خوبترین اخبار...

کاش بالشی بودم نرم برای لحظه های سنگین خستگی هایت...

کاش ای کاش که اشاره یی داشتی امری داشتی  نیازی داشتی رویایی دورو درازی داشتی..

آه این قناعت تو این قناعت تو دل مرا عجب می شکند.

 

 

 

ای عزیز!

راست می گویم.من هرگز یک قدم جاوتر ازآنجا که هستم را ندیده ام.قلمم را دیده ام چنان که گویی بخشی از دست رات من است وکاغذ را.

من هرگز یک قدم جلوتر ازآنجا که هستم را ندیده ام.من اینجا من را دیده امـکه اسیر زندان بزرگ نوشتن بوده است.همیشه ی خدا.که زندان را پذیرفته باور کرده اصلا بودن پنداشته به آن معتاد شده وبه تنها پنجره اش کهبسیار بلاست دلخوش کرده...

وآن پنجره تویی ای عزیز!

آن پنچره آن در آن میله ها وجمیع صداهایی که از دوردستها می آیندتا لحظه یی پروانه وش بر بوته ی ذهن من بنشینند تویی...

این می دانم که مدج مطلوبی نیست اما عین حقیقت است که تو مهربان ترین زندانبان تاریخی وآنقدر که تو گرفتار زندان خویشتنی این زندانی اسیر تو نیست.که ای کاش بود در خدمت تو مرید تو بنده ی تو...

واین همه در بند نوشتن نبود.اما چه می توان کرد؟

تو تیماردار مردی هستی که هرگز نتوانست ازخویشتن بیرون بیاید واین برای خوبترین وصبورترین زن جهان نیز آسان نیست می دانم.

اینک این نامه ها شاید باعث شود که در هوای تو قدمی بزنم.در حضور تو زانو بزنم وسر در برابرت فرود آورم وبگویم:

هرچه هستی همانی که می بایست باشی وبیش از آنی وبسیار بیش از آن.به لیاقت تقسیم نکردند والا سهم من در این میان یا این قلم ومحو نوشتن بودن سهم ناچیزی بود:((شاید بهترین قلم دنیا اما نه بهترین همسر...))

 

 

 

 

 

Life is like a piano...

 

white keys represent happiness, black keys for sorrow but only when you go through the white & black keys u hear the MUSIC of LIFE.

 

 

سلامي به عشق شكست خورده ام

اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترين گناهكارم

و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته

همگان نهي مي كنند مرا و دوري از عشقت را مي خواهند

من ايستاده ام بدون پناه و ياور

تنهايي و بي تو بودن سخت است اما من تسليم تقديرم

آرام باش تا دلم آرام گيرد..،خدايا بشنو پيام عشق مرا!

 

 

 

We Born to Live

We Live to Love

We Love To Suffe

We Sufferto Die

 

 

 

 

Life is like a piano...

 

white keys represent happiness, black keys for sorrow but only when you go through the white & black keys u hear the MUSIC of LIFE.

 

 

سلامي به عشق شكست خورده ام

اگر دوست داشتن تو گناه است پس من بزرگترين گناهكارم

و اما عشق تو تمام وجودم را فرا گرفته

همگان نهي مي كنند مرا و دوري از عشقت را مي خواهند

من ايستاده ام بدون پناه و ياور

تنهايي و بي تو بودن سخت است اما من تسليم تقديرم

آرام باش تا دلم آرام گيرد..،خدايا بشنو پيام عشق مرا!

 

 

 

We Born to Live

We Live to Love

We Love To Suffe

We Sufferto Die

 

 

 

تو گل گلدان قلب من شدي

عشق شد يك برگ از گلدان تو

در بهار آرزوها مي دهد

ميوه هاي عاطفه چشمان تو

چشمهايم باز باراني شدند

قلبم اما گشت درياي ز عشق

دل گذشت از كوچه هاي خاطره

روح شد مضمون و معنايي ز عشق

بايد از آرامش دل ها گذشت

شادمان چون لحظه ديدار شد

بهترين تسكين دل اين جمله است

بايد از پيوند تو سرشار شد

 

     

 

Love Is

 

"Love is the triumph of imagination over intelligence."

 

"Love one another and you will be happy. It is as simple and as difficult as that."

"The way to love anything is to realize it might be lost."

"Love is shown in your deeds, not in your words."

"To love someone deeply gives you strength. Being loved by someone

deeply gives you courage."

"Love isn't blind, it just only sees what matters."

"Love is an emotion felt by many but enjoyed by few."

 

and...

 

"Love is PAIN!"

 

 

      

 

اونوقت

 

          عشق يعنی...                                              

 

عشق يعني ... دفتر تلفن محرمانه نداشته باشي

عشق يعني ... مجبور نباشي تنهايي غذا بخوري.

عشق يعني ... رازي بين من و تو.

عشق يعني ... آرزوهاتون رو به همديگه بگين.

عشق يعني ... يه كيك خونگي براي تولدش.

عشق يعني ... به هزار زبون بهش بگي دوستت دارم.

عشق يعني ... كسي كه دلتو مي بره.

عشق يعني ... بعضي وقتا اشك زياد ريختن.

عشق يعني ... همين كنار هم بودن.

عشق يعني ... همون نيرويي كه توي فضا مي چرخه.

عشق يعني ... احساس فوق العاده اي كه همه جا دور و برت هست.

عشق يعني ... آدم احساس كنه زمين زير پاش نيس.

عشق يعني ... ضربه فني شدن.

عشق يعني ... كاري كني كه جز عشق تو هيچي نبينه.

عشق يعني ... اين فكر كه چقدر خوبه اون تو رو بخواد.

عشق يعني ... قشنگ ترين لباستو براش بپوشي.

عشق يعني ... ترانه اي كه تو رو به ياد اون ميندازه.

عشق يعني ... بذاري از خودش تعريف كنه.

عشق يعني ... منتظر تلفنش باشي.

عشق يعني ... بدوني واسه تولدش چه هديه اي دوست داره.

عشق يعني ... ديدن خوشحاليش.

عشق يعني ... با نگاهت اونو به خودت جذب كني.

عشق يعني ... غرورشو جريحه دار نكني.

عشق يعني ... سليقه شو مسخره نكني.

عشق يعني ... فكر نكني مجبوره تا ابد با تو بمونه.

عشق يعني ... وقتي فقط ديدنش كافيه تا تو رو از خود بي خود كنه.

عشق يعني ... لباسي رو كه برات خريده بپوشي.

عشق يعني ... زير نور مهتاب براش شعر بخوني.

عشق يعني ... وقتي خوابه تماشاش كني.

عشق يعني ... بدون اون انگار تو بيابون سر گردوني.

عشق يعني ... دلشو نشكني.

عشق يعني ... وقتي اونو مي بيني داغ كني.

عشق يعني ... واسه ش آواز عاشقانه بخوني.

عشق يعني ... مرتب ببريش بيرون.

عشق يعني ... بهش بگي بدون آرايش هم قشنگه.

عشق يعني ... نقطه ضعفاشو بشناسي.

عشق يعني ... ستارهء محبوبش باشي.

 

                                                        

 

 

You Know What It's Like

 

 You know what it's like getting up every morning, feeling hopeless;

feeling like the love of your life is waking up with the wrong man;

but at the same time hoping that she found happiness;

even it's never gonna be with you?

 

I know, I know. I am flatout. Out of my mind.

 

You know what it's like you fell in love but you don't want her to know;

you keep the secret with yourself and you find out now it's late;

you cry every night but you don't know what you're crying for;

and you like to be awake all night and you know it is not gonna help?

 

You know what it's like whatching her walking away and you still whisper in your heart "I Love You"?

 

You know what it's like...

 

 

 

 

     

 

 

 شيرعشق

همچو فرهاد بود کوهکني پيشه ما

کوه ما سينه ما ناخن ما تيشه ما

شور شيرين ز بس آراست ره جلوه گري

همه فرهاد تراود ز رگ و ريشه ما

بهر يک جرعه مي منت ساقي نکشيم

اشک ما باده ما ديده ما شيشه ما

عشق شيريست قوي پنجه ومي گويد فاش:

هر که از جان گذرد بگذرد از بيشه ما

 

 

 

 

 

    

من تو را می خواهم

من تو را مي خواهم

بر لب جوي فراموشي تو

بوته اي مي رويد

من تورا مثل ذرات هوا مي خواهم

کوه در حسرت يک جرعه طنين

من تو را مثل صدا

مثل صدا مي خوام

تو به من نزديکي

مثل خورشيد به گل

مثل تصوير به آب

مثل آواز قدمهاي دو همراه به پل

با صداي تو نمي ترسم از اين تاريکي

من تو را مست و رها مي خواهم

مثل يک تکه ابر

در سراشيبي يک تپه سبز

با تو از خلقتم آگاه شدم

با تو فهميدم انسان هستم

مت تو را مثل خدا مي خواهم

بگذار

راحت وساده بگويم يارا

من تو را مي خواهم.

 

 

نامهربان

مهر از همه بريدم تا مهربان بماني

نا مهربان تو رفتي با ديگران بماني

خوشترز من به رويت کس نغمه اي  نخواند

حيف است از تو اي گل بي نغمه خوان بماني

با رمز ديدگانت کو آشناتر از من

ترسم خدا نکرده بي همزبان بماني

اي رفته از سر قهر از راه صلح بازا

خواهم همان که بودي باري همان بماني

گر مهربان نبودم کي گفتمت به نفرين

چون من اسير ياري ،نا مهربان بماني

دور از يار خدايا با بوم هم نوايم

اي شاهبازايام بي آشيان بماني

اي دل،مباد کاين عمر بي عشق او سر آري

اي شمع ، تا سحر گاه آتش به جان بماني

 

 

  مسافر

اين ابرهاي سوخته وسوگوار

تابوت آفتاب را به کجا مي برند؟
اين بادهاي تشنه،هار وحريص وار

دنبال آبگو سراب کدام باغ

پاي حصار هاي افق سينه مي درند؟
اکنون،درخت لخت کوير

پايان ناميدي

وآغاز خستگي کدامين مسافر است؟
مرغان رهگذر

کدام قاصد گمگشته را

از جادهاي پرت به قريه مي آورند؟

اي شب به من يگو

اکنون ستاره ها

نجواگران مرثيه کيستند

وگاه  عصر بر سر ديوار باغ ما

باز آن دو مرغ خسته چرا مي گريستند؟

 

|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه هشتم بهمن 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط الهه در جمعه هفتم بهمن 1384  |
 
می روم تنها می روم                                             دلخوش از آنکه منتظر میماند

                                     اما می دانم که نمی ماند

من هم چون برگ های خزان از نظر                      و همچون باد از خاطرات میروم

نگریسم بر چشمانت                 نگریستی برچشمانم

زدم بوسه بر دستانت                زدی بوسه بر دستانم

زدم بوسه بر لبانت                    زدی بوسه بر لبانم

                      گفتم دوستت دارم  

                                                      اما

طبیبا مرحمی  نه  درد ما را          به آتش کش نگاه سرد ما را

نمی بینم  به جز تو آشنا یی           در آغوشت بگیر این آشنا را

مکن سردی بااین قلب عاشق         کمک کن با وفا این بی وفا را

بگو با من که می مانی برا یم         بگو بخشیده ای از من خطا را

لبانت را به گرمی می فشارم          بکن  نوازش  تو این مبتلا را

 

 

کاش می شد به تو گفت که تو تنها غزل عشق منی

آن که می گوید دوستت دارم دل اندوهگین شبی است

که مهتابش را می جویدای کاش عشق را زبان سخن بود تا بتواند بگوید......

 دوستت دارم


دشوارترین زمان زندگی سخت ترین مواقع عمر.
کشنده ترین ساعات هستی لحظه در انتظار تو بودن است

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الهه در جمعه هفتم بهمن 1384  |
 بازم عقش....

 

 

 

 

جاودانی در فناست و فنا در سوختن و سوختن در رهاشدن در عشق
و عشق یعنی مرکب حرکت بسوی او
عشق یعنی پرواز رهایی از همه و همه قید و بند های زشت و در آغوش گرفتن او
و عشق آخرین و تنها ترین میعاد گاه هستی ست
و عشق رمز آفرینش انسان
و عشق یعنی تجلی خدا در تو
و عشق یعنی همه چیز برای تو و تو فنا در او

عشق یعنی بدانی که چگونه به زیبا ترین شکل دوستش بداری

و چگونه به او مهر بورزی و درد ها و تلخی هایش را تحمل کنی و دم نزنی

و باز از عشق بگویی و ذره ای خستگی در رخسارت راه ندهی حتی اگر به جواب همه محبت ها بشنوی

"... " و باز اورا دوست داشته باشی و عشق بورزی ...

 

 

|+| نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه ششم بهمن 1384  |
 واسه روی مثل ماهت...!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بازم از حمید:
تو از همه یاس های سفید خوشبو تری

و من در قلب بی کینه ام

برایت کاخی از عشق و امید ساختهام

تنها نگاه آرام بخش تو

قلب پر تلاطم مرا آرام میسازد

برای تو در صندوق خانه دلم

یک سبد گل شقایق سفارش داده ام

گل های شقایق را

همراه با یک سبد گل نرگس

تقدیمت می کنم.....
 
 
 
دختری از پسری پرسید : که آیا اون رو قشنگ میدونه؟
پسر جواب داد : نه

دختر پرسید : آیا دلش می خواهد تا ابد با او بماند ؟

پسر جواب داد : نه

سپس پرسید : اگه ترکش کنه گری می کنه ؟

و بار دیگر پسر تکرار کرد : نه

دختر در حالی که ناراحت بود وقتی خواست دیگه بره

در حالی که اشک از چشمانش جاری می شد پسر بازویش

را گرفت و گفت :



تو قشنگ نیستی بلکه... زیبایی



من نمی خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نیاز... دارم که با تو باشم



اگر بری من گریه نمی کنم بلکه من .. میمیرم....
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اين روزا عشق آدما مثل عروسك بازيه


آخر قصه ها همش حرف خداحافظيه


ديگه كسي تو كوچه ها شعرو غزل نمي خونه


نگاه هيچكي تا ابد به قاب در نمي مونه


اين روزا رسم آدما رفتن و برنگشتنه


ساده ترين كار همه از همديكه گذشتنه


اين روزا كار عاشقا گريه و چشم به راهيه


جرم و گناه همشون گناه بي گناهيه


اين روزا عشق و عاطفه فقط مال تو قصه هاست
 
 
************
 
 
شبيه خاطره هايم که مي شوي ، دلم براي بي کسي هايم مي گريد .

انگار سرنوشت مرا با چشمان توگره زده اند

که وقتي جاي عبورت در لحظه هايم خالي مي شود چشمانم غروب را آرزو مي کنند و قلبم از تپش مي ايستد .


اي روياترين روياي زندگي ام ! مگو فقط خاطره اي ، که تو را از تابلوي شکسته ي احساسم هيچ گاه پاک نمي کنم .
 
 
 
 
 
|+| نوشته شده توسط الهه در پنجشنبه ششم بهمن 1384  |
 

 

 

 

 

 

 

من خیلی دوست دارم

 

|+| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه چهارم بهمن 1384  |
 خودت بگو...

مهمترین حرفامو من

می خوام که با تو بزنم

سر بزارم رو شونه هات

مثل خودت حرف بزنم

تو و کوچه های زندگی

هر چی دارم به سادگی

برات بگم یا که نگم؟

اینو خودت برام بگو.......

گفتی میای به دیدنم

گفتی میمونی تو پیشم

این حرفای قشنگتو

باور کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو...........

بزار برات ساده بگم

ساده بگم دیوونتم

از عشق تو تو کوچه ها

داد بزنم یا نزنم؟

اینو خودت برام بگو.........

اگر برام مجنون باشی

اونوقت برات لیلی میشم

به هر بیابون واسه تو

سر بزنم یا نزنم ؟

اینو خودت برام بگو.......

تابلوی زندگیم

قشنگ شده با بودنت

اکنون که  امیدم شدی

آرزوهای فردا رو

با آبی های عشق تو

رنگش کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو........

اون موهای خرمایی تو

که میریزی رو شونه هات

نمی دونم چی کار کنم

شونه کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو.......

حالا که با شور صدات

با وعده ها و خنده هات

قاتل غصه هام شدی

به خاطر این خوشحالی

ساز بزنم یا نزنم؟

اینو خودت برام بگو........

دو چشمون قشنگتو

که این طوری خمار شدن

با تموم اون مژه ها

قاب بگیرم یا نگیرم ؟

اینو خودت برام بگو..........

گذشته های تلخمو

بخاطرت ریختم بدور

حالا فقط تورو دارم

به بودت تو زندگیم

عادت کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو........

از شبهای ساکت و شوم

خاطرات بدی دارم

حالا که تو کنارمی

این شبهای کشنده رو

سحر کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو........

گفتی که پایان نداره

حضور تو تو زندگیم

پس اینهمه درد و غم

داد بزنم یا نزنم؟

اینو خودت برام بگو.......

با روزای غریبی و

زانو بغل گرفتن و

با هق هق های بیصدایم

دستو واسه خدافظی

تکون بدم یا که ندم؟

اینو خودت برام بگو........

اینطور که شاعرت شدم

شبگرد عاشقت شدم

بخاطر سرودنت

توی کوچه ها زیر بارون

چتر بگیرم یا نگیرم ؟

اینو خودت برام بگو........

حالا که همراهم شدی

واسه وفاداریم تو و عشق

از همین جا تا کهکشون

پل بزنم یا نزنم؟

اینو خودت برام بگو........

این شعری که سرودمش

تمام حرف دلم بودش

با تموم قافیه هاش

تقدیمت کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو.........

 

|+| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه چهارم بهمن 1384  |
 
Image hosting by TinyPicدلم تنها ترین دلهاست امشب

                                 که از دست رفاقت تیر خورده

                                                  دلم با پای خسته لنگ لنگون

                                                                      تن زخمیشو از کوی تو برده

                                                                                      قدیما مونس و یارش تو بودی

                                                                      ولی حالا دلم تنها ترینه

                                                  چه خوش بودم به حرفای دروغت

                                  که عشق من پناه آخرینه

 

 

 

 

  گفتی که منو دوست نداری گله ای                                                                                          بين  عشق منو تو فاصله ای نيست                                                                                          گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده                                                                                   گفتی که بايد بروم حوصله ای   نيست                                                                                          گفتم که کمی فکر خودم باشم

 انوقت جزعشق تودرخاطرمن شعله ای  نيست                                                                             رفتی تو خدا پشت و  پناهت                                                                                                  بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

|+| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه چهارم بهمن 1384  |
 

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم

سایه

 

می خوام بگم خرابتم ، خراب تر از این نمیشه

بازم به ما سر نزدی ، سایه که سنگین نمیشه

 

چی شد با ما را نمیای ، پلکاتو رو هم می زاری

رو هر دیوار کنار من ، یه شکل مبهم می ذاری

 

شبا تو تاریکی شوم ، گم میشی هر جایی میری

نکنه که این شبا می خوای ، باز منو از یاد ببری

 

حلقه اون نگاهتو ، تو دست هیچ کس نبینم

تو اون سیاهی چشات می خوام فقط من بشینم

 

هیچکسی مثل ما که نیست با هم بشینیمو پاشیم

هر جا می خوایم بریم بازم ، کنار همدیگه باشیم

 

فقط نمی دونم چرا ، روزا با من قهر می کنی

هر وقت می خوام ببینمت نگاتو اونور می کنی

 

سایه برام سخته بگم ، برو دیگه پیشم نمون

بدون اگه یه روز بری ، بی تو ندارم دیگه جون

 

اون روز میافتم روی خاک وقتی که بی سایه بشم

چه جور کنارم عکستو ، بازم رو دیوار بکشمکه آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش

اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم دلت از قصه ي من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
می دونم دوستم نداری مثه روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اونو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

 

الفباي عشق !

باردگر نامه تو بازشد

مستي ام از نامه ات آغازشد

نام خدازيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را

سطربه سطرش همه دلداگيست

عطر جوانمردي وآزادگيست

عطر تو در نامه چها ميكند

غارت جان و دل ما ميكند

ازغم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن ازياد رفت

هركه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر ميزند

بي تو مراروز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق سرازير شد

اشك كجا گريه باران كجا ؟

باده كجا نامه ياران كجا ؟

برسر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس توونامه تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هرچه نوشتي همه بوي تو داشت

بردل من مژده ز سوي تو داشت

هرسوخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

دردل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه تو باده مرد افكنست

هر سخنت آفت هوش من است

جان و دلم مست جنون ميشود

تشنگي ام برتو فزون ميشود

نامه تو گرچه خوش و دلكشست

دردل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي!

خواندم وديدم كه چه هنگامه يي

نامه تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

هرالفش قد مرا راست كرد

با دل من هرچه دلش خواست كرد

از لب تو بوسه گرفتم بسي

نامه نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بردل غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه سود من است

سين همه ي بود ونبود من است

سوروسرورم همه از سين توست

سين اثر سينه سيمين توست

شين تو درخاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لبهاي تو

وان نمكين خنده زيباي تو

ميم بود شمه يي ازموي تو

زانكه معطر بود از بوي تو

نون تو ازناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واوتو پيغام وصال آورد

جان ودل خسته به حال آورد

آزسخنت برتن من جان رسيد

حيف ازاين نامه به پايان رسيد

بوسه به امضاي تو بگذاشتم

ياد زماني كه تو را داشتم

 

است و تنها دل ما دل نیست ...

|+| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه چهارم بهمن 1384  |
 

دلم گرفته فرشته نجات
 
گاهي كه دلم



به اندازهء تمام غروبها مي گيرد



چشمهايم را فراموش مي كنم



اما دريغ كه گريهء دستانم نيز مرا به تو نمي رساند



من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس



مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست



و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد



و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند



با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست



از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد



و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد



و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد



از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است



من هنوز ترا دارم
 

|+| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه چهارم بهمن 1384  |
 قشنگ من..

نه اينکه

 از اين خسته ناگزير

نه اينکه از رنجي که برده ايم و مي بريم

بگويم

بلکه بهر آن خطي که از خود

به يادگار گذاشته ام

مي گويم

قشنگ نازنين من

که تو باشي

ديگر از هيچ نگاه هراساني هراس ندارم

ديگر از اين همه هيچ مکدر نمي شوم

و دل

دل قشنگ دوست داشتن

را سر مشق دلها مي کنم

و به خاطر همين دل است

 که...

|+| نوشته شده توسط الهه در سه شنبه چهارم بهمن 1384  |
 

او رفت با قدمهايي راسخ تر از هميشه و گمان کرد که تنها مي رود. نمي دانست که همراه خود

قلب من را هم برده است. من هم نمي دانستم که جز قلبم اعتمادم را نيز برده است. و ما هيچکدام

نفهميديم حرمت عشق را هم برده اييم

 

 

اگه می تونستم تو دنيا يه چيز ديگه باشم٬

 

می خواستم اشک تو باشم...

 

که تو چشمات متولد بشم٬

 

روی گونه هات زندگی کنم

 

و

 

روی لب هات بميرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه سوم بهمن 1384  |
 
به ياد تو
|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه سوم بهمن 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه سوم بهمن 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط الهه در دوشنبه سوم بهمن 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط الهه در یکشنبه دوم بهمن 1384  |
 خاطره...
از ورق پاره های خاطراتم....
روزها می گذرند ، يکی پس از ديگری و هيچ کس انتظار رسيدنمان را نمی کشد...
 تو بزرگ می شوی و من در ازدحام خاطرات تو قد می کشم.
 فردايت رنگ امروز می شود و من در رنگ چشمان تو خاکستری می شوم...
 آبی های باهم بودنمان کم رنگ تر می شود و ثانيه های حضورت کوتاه و کوتاه تر...
 و من دیگر باور کرده ام که تا همیشه با هم بودنمان خیالی بیش نیست!

رنگ کردن لحظه هايمان با تو و رنگ شدن خاطراتت با من .
 خواستی سبزم کن واگر خواستی سياه

|+| نوشته شده توسط الهه در یکشنبه دوم بهمن 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط الهه در یکشنبه دوم بهمن 1384  |
 
این متن نوشته ی دوست عزیزم حمید:

بله عشق زیباست و زندگی با عشق زیباتر اما کاش میشد عشق را مثل بازی کودکانه جدی گرفت



دوست يعني كسيكه كه هم دوسش داري و هم دوستت داره
يعني كسيكه هميشه با تو هم احساسه
در لبخند و اشك تو شريكه
دوست يعني كسيكه با نگاهش ،با حرفش و باسكوتش به تو احساساي قشنگ دنيا رو هديه ميده
دوست يعني كسيكه تو رو دوست داره نه به اين خاطر كه فلان روز فلان محبت بهش كردي
نه به اين خاطر كه خوبي
و بهش خوبي كردي
فقط به اين خاطر كه .....
دوستت داره بدون هيچ دليلي
شايد دليلش در دايره لغات جا نميشه
و شايد اصلا دليلي وجود نداره

كاش بشه تواين غبار روزگار و از پشت نقاباي رنگارنگ يه دوست واقعي رو پيدا كرد
دوستی که وقتی با برق نگاهش با تو حرف می زنه آرامش تمام وجوتو در بر می گيره

دوستی که خيلی وقتا دلت ميخواد بهش بگی که چقدر دوستش داری

ولی چون فکر می کنی هيچ کلمه

و هيچ جمله ای نمی تونه اون احساسو وصف کنه و بهش بگه

از گفتنش پشيمون ميشی...

دوستی که وقتی کنارشی ثانيه ها با انرژی خاصی جاشونو به ساعت ها ميدن و وقتی نيست انگار اصلا حرکت نمی کنن

دوستی که وقتی داری با ماه آسمونيت حرف می زنی

همون ماهی که هميشه ازآرزوهات براش ميگی ...

بهش ميگی که کاش الان کنارت بود و در تماشای بله عشق زیباست و زندگی با عشق زیباتر اما کاش میشد عشق را مثل بازی کودکانه جدی گرفت



دوست يعني كسيكه كه هم دوسش داري و هم دوستت داره
يعني كسيكه هميشه با تو هم احساسه
در لبخند و اشك تو شريكه
دوست يعني كسيكه با نگاهش ،با حرفش و باسكوتش به تو احساساي قشنگ دنيا رو هديه ميده
دوست يعني كسيكه تو رو دوست داره نه به اين خاطر كه فلان روز فلان محبت بهش كردي
نه به اين خاطر كه خوبي
و بهش خوبي كردي
فقط به اين خاطر كه .....
دوستت داره بدون هيچ دليلي
شايد دليلش در دايره لغات جا نميشه
و شايد اصلا دليلي وجود نداره

كاش بشه تواين غبار روزگار و از پشت نقاباي رنگارنگ يه دوست واقعي رو پيدا كرد
دوستی که وقتی با برق نگاهش با تو حرف می زنه آرامش تمام وجوتو در بر می گيره

دوستی که خيلی وقتا دلت ميخواد بهش بگی که چقدر دوستش داری

ولی چون فکر می کنی هيچ کلمه

و هيچ جمله ای نمی تونه اون احساسو وصف کنه و بهش بگه

از گفتنش پشيمون ميشی...

دوستی که وقتی کنارشی ثانيه ها با انرژی خاصی جاشونو به ساعت ها ميدن و وقتی نيست انگار اصلا حرکت نمی کنن

دوستی که وقتی داری با ماه آسمونيت حرف می زنی

بهش ميگی که کاش الان کنارت بود و در تماشای ماه و آسمون شريکت می شد.



همون ماهی که هميشه ازآرزوهات براش ميگی ...
دوستی که بخاطر وجودش زندگی کردنودوست داری

دوستی که .........ماه و آسمون شريکت می شد.


دوستی که بخاطر وجودش زندگی کردنودوست داری

دوستی که .........

|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه یکم بهمن 1384  |
 
Image hosting by TinyPic
|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه یکم بهمن 1384  |
 یادمه...

یادمه اولین روز گونه هامو تر کردی

     وقتی دیدی دیوونم حرفامو باور کردی

          خیالت راحت شد که بی تو میمیرم

              محبتو از اون وقت کمتر و کمتر کردی

                    گفته بودی با منی حتی اگه نباشم

                         کلاغ خبر میاره شبو با کی سر کردی

                             تو دوسم نداشتی این از چشمات می بارید

                                 نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردی

                                        از هر جا می گذشتی گل به پاهات می ریختم

                                              تو به جاش تو قلبم هزار تا خنجر کردی

                                                    عزیز بودی فراوون زجرم دادی چه اسون

                                              وجودتو با زجر واسم عزیزتر کردی

                                        به یادت نمونده تو اون غروب پاییز

                                  پیش هزار تا شاهد دستم انگشتر کردی؟

                              چه روزایی که شونه ام پناه اشکات شد

                         رو زانوهای خستم خستگی رو در کردی

                     انگار خوشی نمی خواست من مزه شو بفهمم

               یه روز که گل می دادم نداده پرپر کردی

           چیزی نبود تا اون روز اروم بودیم و خوشبخت

        تمام این کارا رو اون روز اخر کردی

    پس نذرامون چی میشه ؟حتما به یادت نیست

واسه ضریح اقا نذر کبوتر کردی

    حق با تو بود من کجا تو کجا و تقدیر

         میوه ی خوشبختی رو همیشه نوبر کردی

             من کهچیزی نگفتم که دلت گرفته

                 این اولین باره که تو با من قهر کردی

                     همون کلاغه میگفت یه جا تو رو دیده 

                          انگشترو تو دست یه کس بهتر کردی

                              من که پسش ندادم دادم به همسایه تون

                                  گفتم دیگه درست نیست تو منو ترک کردی

                                        یه چیزی می نویسم خدا منو ببخشه

                                            اگه یه وقت بهم خورد منتظرم برگردی!!!!

 

    کاش برگ اخر تقویم عشق

               حرفی از یک روز بارانی نداشت

                        کاش می شد راه سخت عشق را

                               بی خطر پیمود و قربانی نداشت

|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه یکم بهمن 1384  |
 

زندگی من
یکی ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو؟

 من گفتم زندگیمو اونهم ناراحت شد و برای همیشه از پیش من رفت.

 اما هیچ وقت نفهمید که اون خودش تمام زندگیم بوده...!

|+| نوشته شده توسط الهه در شنبه یکم بهمن 1384  |
 
ثق
|+| نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384  |
 
|+| نوشته شده توسط الهه در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384  |
 
 
بالا